تبليغاتX
دل شیشه ای

دل شیشه ای

قصه همین بود توی برگی توی این باد ...

احساس بدی دارم ...

حس می کنم توام  هم دیگه بنده هات رو دست می اندازه تا به بیچارگیشون بخندی ...

خدایا توام حوصله ات از تکرار سر اومده دوست داری مسخره کنی عجزمون٬ بیچارگیمون

دلخوش های الکیمون ٬ هر روز تو کثافت غرق شدنمون دوست داری٬ فلاکتمون

به هم رحم نکردنمون چرا هرچی بدی و زشتی تو وجودمون گذاشتی ..

ببین چقدر کوچیک  و پستیم ...

خوبی  مال فرشته هاست پاکی و معصومیت مال فرشته هاست.. 

 پس ما آدما چی مثلا اراده دادی شعور دادی اختیاردادی

که هر گند کاری بکنیم به نتیجه که نرسیدیم بگی تقدیر بوده نمی فهمم خر شدم ...

 از تو به کی باید شکایت کرد به خودت به خودم  به کی ؟

 دارم  هزیون می گم اما خسته ام خسته بازم کتف درد لعنتی امونم بریده

فکرم دیگه کار نمی کنه توام که مثل همیشه فقط گوش می کنی

 پس کی جواب سوالام می دی ... مزخرف می گم ؟

حوصله  ندارم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت3:37 بعد از ظهرتوسط سحر | |

می دانم تنهایی هایم بی پایان نیست...

فقط کمی دچار درد بی پایان سردی شده ام !

قابل درمان نیست؟

می دون که نیست ....

وقتی همه دنیا سرداز یه دل کوچیک شکسته مگه توقعی هست؟

چرا این روزا آدما هرچقدر قولای محکمتری می دن بیشتر می زنن زیرش ؟

چرا چرا چرا این همه چرا سردی نمی یاره این همه بدقولی این همه ... بماند

+نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت11:59 قبل از ظهرتوسط سحر | |

 باران كه می آید

گوش به زنگ صدای تو

تكه تكه ترانه های كهنه را كنار هم می چینم

و همیشه به همین حقیقت تلخ می رسم كه 

تو هم با من نبودی .....

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است

 که پر از درد دل ...

نمی داند درد دلش را به چه کسی

 بگوید...

+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت11:53 قبل از ظهرتوسط سحر | |

این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این است سهم  چشم های من ...

+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط سحر | |

تحمل می کنم

تحمل می کنم

تحمل می کنم

بازهم...

من تحملم زیاده ... خدا تحملی که تو دادی ته کشید آخ... دارم خفه می شم

دوباره درد لعنتی کتفم شروع شده تازه راحت شده بودم اما دوباره ...

خدا که نیستم آدمم آدم می فهمی ؟ گمون نکنم !!

چند نفر به یه نفر ؟ یه دنیا ؟

چقدر باید این شعر رو زمزمه کنم: آب رفته به جوی نمی گردد باز...

تا کی باید تقاص بدم تا کی باید تاوان بدم بسه دیگه خدا بسه

حالا ببین خرد خردم مثل شن هایی که تو باد می رقصن...

کاش تموم می شدم

 چه زجری گور روزهای خوشت با دستات بکنی و بعدش ...

+نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت2:37 بعد از ظهرتوسط سحر | |

در نبودنت بهار آمد...

درخت سبز شد ...

کور بینا شد ...

ساعت هفت شد

و

قصه ننه بهار دختران هم به سر رسید

اما عزیزم٬ من در نبودنت آنقدر گریستم

که مرد همسایه صبح

با چتری بزرگ از خانه رفت...

+نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت9:41 قبل از ظهرتوسط سحر | |

چه روزهای تاریکی ؟؟؟؟

چه امیدهای روشنی ؟؟؟؟؟؟؟؟

و دیگر هیچ ...

مثل اون وقتا شدم خالی خالی کاش می شد سطل آشغال مغزم خالی کنم دیگه پر شده

داره دیونم می کنه. انگار بخوای نخوای گاهی وقتا فیلت یاد هندوستان می کنه ...

می دونی دلم برای خودم تنگ شده برای اون دختر  قوی ای که بودم

 برای سرخوشی هام دلم تنگ شده برای خودم دلم تنگ شده که تو هیچ دلتنگش نمیشی

 که این روزا فقط ازش فرار می کنی ٬ چرا باور نمی کنی اینقدر بهم نزدیکی و عزیز

که مشکلاتت برای من زخمه...کاش باور می کردی

دلم یه بغل می خواد  مثل بچگیام که می پریدم تو بغل بابایی قبل از جبهه رفتنش...

قبل از... بگذریم اما حالا دیگه خیلی وقته نیست یه بغل که توقع نداشته باشه

 یه بغل که فقط بشنوه٬ خسته شدم ازبس فقط شنیدم از بس گوش بودم..

 می خوام بگم می خوام حرف بزنم تا خالی شم سردرگمم...

 گاهی وقتا مجبوری گریز بزنی به عقب تا ببینی چه خبره٬ الان کجایی چی کار می کنی ...

می بینی هنوزم جای خالی خیلی چیزا پر نشده تقصیر تو بوده ... نه نمی دونم

شاید باید بفرستمت بری فراموش خونه ... اما اگه تو بری فراموش خونه من کجا برم

کجارو دارم که برم٬ آره مثل همیشه بر می گردی سر خونه اول و تو برنده می شی

مثل همیشه حتی یادتم ازمن قوی تر...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت10:34 قبل از ظهرتوسط سحر | |

خداوندا مرا آن ده که آن به ...

فقط صبرش هم بده٬ صبر ما مثلاْ آدما که در برابر صبر تو هیچه...

من امروز غمگینم  همین ...

اصلانم حوصله کار ندارم  فکر کنم از دنده چپ بلند شدم !!

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت9:2 قبل از ظهرتوسط سحر | |

شنیدید می گن زمین و زمان با طرف سر جنگ دارن ؟

حالا شده حکایت من٬ باز تنبلیم اومد کاپشن بیارم هوا بارونی شد ...

هرچند من عاشق هوای ابری و بارونی ام  که سایه نداشته باشه!...

اما تا این هوا ما رو سرما نده ول کن نیست انگار زمستون و بهار جاشون عوض کردن

 دیگه فصلها هم قاطی کردن...

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت9:26 قبل از ظهرتوسط سحر | |

سر که بلند می کنی

نگاهت سر بر آسمان می ساید

و من اینجا ...

میان خاکها نشسته ام

افسوس

ای کاش کمی سر به زیر بودی ....

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت9:11 قبل از ظهرتوسط سحر | |

خدا جونم ممنون که این همه منو دوست داری و به فکرمی

کاش لیاقت این همه محبتت داشته باشم ...

کاش ما آدما چشم بصیرتمون باز بشه و بفهمیم که اونی که او بالاست خودش همه

چیز درست می کنه بیخودی دست و پا زدن ما فایده نداره

هیچ وقت تنهام نذار دوستت دارم.....

+نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط سحر | |

کاش از یه برج صد طبقه پرتم می کردی پایین اما این حرفارو ازت نمی شنیدم

هنوزم خوابم٬ گیجم٬ مستم.. از چی .. نمی دونم از حرفای دیشبت داغونم کردی

اما میدونی که نمی خوام به این راحتی ها بری ...

هرچی بشه می مونم می دونم تحملش سخته خودتم خوب می دونی ..

(نگو قرار که دیگه یه لحظه پیشم نباشی

نمی ذارم یواش یواش همرنگ سایه ها بشی ..

بی تو زندگیم چی میشه شور عاشقیم چی می شه

تو که داری می ری اما سرنوشت من چی می شه ...)

+نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت9:3 قبل از ظهرتوسط سحر | |

امروز دوتا جمله بیشتر ندارم که بگم واقعاً بعضی آدما هدفشون ازدنیا اومدن

  اینکه چشم بشنون !!

بعضی هام دنیا اومدن که بگن چشم ....

دیگه حرفی ندارم عصبانی ام انگار که یه بادوم تلخ خوردم

مثل زهرمار توی یه مهمونی بعدش هم نمی تونم قورتش بدم!!

واقعاً غیر قابل هضم چرا بعضی ادما این جورین ؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت5:8 بعد از ظهرتوسط سحر | |

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما اما...  گرد بام و در من
بی ثمر می گردی  انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند  قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید  که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک ! هان  ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟ با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی ، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز  در دلم می گریند

+نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت10:7 قبل از ظهرتوسط سحر | |

من نه عاشق بودم ... نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خود بودم و یک حس قدیمی آشنا

که به صد عشق و هوس می ارزد...

چقدر باتو موندن سخت شد و بی انگیزه و البته بیهوده ....

اعترافش درد داره اما حقیقته...


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت9:50 قبل از ظهرتوسط سحر | |

بزرگترین مصیبت زمانی است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشیم

 نه شعور کافی برای خاموش ماندن ...

+نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت5:16 بعد از ظهرتوسط سحر | |

کاش هیچوقت هوا آفتابی نمی شد ...

 کاش همیشه همین طور بارون می یومد ....

کاش...

+نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط سحر | |

من در این خلوت خاموش

 سکوت

 اگر یاد تو یادی نکنم می شکنم

+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط سحر | |

هر روز بی تو روز مباداست ...

کسی چه می داند، شاید امروز نیز روز مبادا باشد

 وقتی تو نیستی

نه هست هایم چنان که بایدند نه نیست ها . . . .

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط سحر | |

دوباره سلام دیروز اینقدر خوشحال بودم که نفهمیدم اولین پستم بعد ده یازده ماه چی نوشتم

دلم واسه همه تنگ شده بود...  تو این مدت اتفاقای زیادی نیافتاده اما درگیر مشکلم بودم

که شکرخدا حل شد و با دعای شما البته ... خیلی حرفا دارم که بگم فقط اینکه بازم پیشم

 بمونید و تنهام نذارید. مثل همیشه واسم دعا کنید..  دلخوشیم اینه که برگشتم و دوباره با

دوستای خوبم که خیلی کمکم کردن تو این مدت  ارتباط دارم...

امیدوام سال جدید همراه باشه با رسیدن به آروزهای خوب خوبتون

 دوتا جمله هست که باید بگم:

اول اینکه تشکر برای بودنتون توسالی که گذشت ...

دوم آرزو واسه بودنتون تو سال جدید...

تابعد

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت9:13 قبل از ظهرتوسط سحر | |

سلاممممممممممممممممممممم من اومدم وای دلم برای همهتون یه ذره شده بود از همه اونایی که من تنها نذاشتن ممنونممممممممممممممممممممممممم  دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

دارم از خوشحالی سکته می کنم که دوباره برگشتم خدایا مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط سحر | |

دوستای خوبم سلام دلم برای همتون تنگ شده خیلی خیلی خیلی . . .

مشکلم هنوز حل نشده واسم دعا کنید خیلی خوشحالم که هنوز فراموش نشدم

منتظرتون هستم تنهام نذاربد ...

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت2:59 بعد از ظهرتوسط سحر | |

دوستای خوبم سلام مجبورم یه مدت کوتاهی برم ٬ نیستم که بهتون سربزنم اما شما من فراموش نکنید ...

واسم دعا کنید مشکلم زودتر حل بشه... منتظرتون هستم

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت1:21 بعد از ظهرتوسط سحر | |

امشب از شبهای تنهايی است رحمی کن بيا ...
نبودی...
تمام اتاقم را که نه ... تمام زندگیم را زیر و رو کردم
و در جواب دلم که ملتمسانه می نالید :
 آن گوشه را خوب نگاه نکردی...
فریاد زدم: تمامش کن، نیست...
اگر ماندن برایت این همه سخت است ... گاهگاهی، دلتنگی را بیاور و برو..
بی تفاوت که می شوی
او هم سراغم نمی آید..
یادم می رود هستم....

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت11:0 قبل از ظهرتوسط سحر | |

سالروز میلاد حضرت علی(ع) و همچنین روز پدر و به همه پدرای مهربون تبریک می گم...

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط سحر | |

با قامتي غروبين در انتظار رسيدن رفتن تو

مانده ام حيران در چگونه گذراندن

فصل غربت تو مي روي و من به ظاهر مانده ام

  اما ..اما.. اما..٬  دلم با تو راهي شد...

شايد كمي از احساس غربتم بكاهد ويا كم كند از غربت لحظه هاي

 مي آيي،‌ مي دانم...

در نگاهت، در چشمانت مي خواندم با آهنگي پر اميد

كاش مي شد دست هايم را پر از معناي نگاهت مي كردم و

بر گردنت مي آويختم تا اين احساس براي هميشه در تو بماند.

+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت2:40 بعد از ظهرتوسط سحر | |

متاسفام ديگه تو هيچكدوم از آرزوهام نيستي٬ مي شنوي با توام ها.... آره خودت نزن به اون راه با خودت خودتم...  چرا با تو ته دنيا رو مي ديدم .. و اما تو چقدر به سادگيم خنديدي و ...

+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت11:0 قبل از ظهرتوسط سحر | |

تمام محبتت را به پاي عزيزت بريز٬ اما نه تمام اعتمادت را ....

حضرت علي (ع) ...

+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت10:30 قبل از ظهرتوسط سحر | |

وا می کند بهار

مشت سبزش را

کوچه با نوک آواز پرستوها

خط خطی می شود٬  دست از بازی می کشم...

تو

در مشت کوچک قلبم

شکفته ای...

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت9:45 قبل از ظهرتوسط سحر | |

دیوار  تنگ می شود

زنجیر تنگ می شود

دل اما تنگ تر...

حالا بی قراری از هر شاخه آویزان می شود روی زندگیم روی سقف.. روی اتاقم.. روی حوض.. روی باد که مشت به شیشه می زند.. روی لحظه های انتظار که تا نقطه پایان زندگیم ... روی حجم بی حجم تلفن... روی استکان یخ رده چایم روی اشک های قندیل بسته که بی بهانه ...  بی قراری٬ بی قراری٬ بی قراری در قطره های آب در ذره های خاک در بند بند زمخت سلولهایم در آتشی که اینجا زیر گل های پیرهنم زبانه می کشد و خیس خیس هم که می شوم خاموش نمی شود...

بی قراری .... می فهمی ؟ بی قراری .....

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت9:17 قبل از ظهرتوسط سحر | |